چشمان منتظر

بنام یزدان پاک

 سرم را میان دو دست گرفته و غرق در افکار خودم بودم ، که ناگهان احساس کردم چیزی افکارم رو به هم میریزه ، هر چه تلاش کردم که دوباره به اونا نظمی بدم ، قادر به آ ن نبودم ، و نیروی عجیبی داشت جایگزین افکارم می شد .کم کم مجبور شدم تسلیم بشم و فکرم رو آزاد کردم .

 نا گفته نماند که یک حال عجیبی داشتم ، حالتی مثل ترس و آرامش ، خیلی زود اون حس جدید جایگزین افکارم شد ، و آروم آروم دیدم نیرویی خاطرات چندین سال پیش رو از توی آرشیو مغزم بیرون و پیش رویم قرار داد .

نا خود آگاه اتفاقاتی که چند سال پیش برای من و خوانواده ام افتاده بود مثل یک کتاب پیش چشمم باز و کسی اونا رو برام مرور میکرد .

او برای من اینطور مرور کرد که : یادته داشتی از اصفهان به مقصد تهران حرکت میکردی ، زمانی که ماشینو روشن کردی و قبل از اینکه اونو حرکت بدی صدای افتادن یه جسم فلزی رو از زیر ماشین شنیدی ؟ ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردی پیاده شدی و اومدی توی پارکینگ و کف اونو با دقت بررسی کردی و چون جاده رو پیش رو داشتی با حوصله بیشری جستجو کردی ، ولی چیزی دستگیرت نشد ، با تعجب اومدی بیرون و زیر ماشین رو نگاه کردی ، بازم موردی ندیدی ، برای اطمینان بیشتردرب موتور رو باز کردی و داخل اونو بررسی کردی ، اما ..... بازم متوجه چیزی نشدی . بسم الله گفتی و برای اطمینان و ایمنی بیشتر صدقه کنار گذاشی و با نام خدا حرکت کردی .

جاده رو پشت سر میگذاشتی ، از پیچهای مختلف ، سر بالایی ، سرازیری ، مناطق مختلف ، از ماشینها سبقت میگرفتی ، اتوبوس ، کامیون ، تریلی ، حتی به خوبی به یاد داری که یک بار که داشتی از یک تریلی سبقت میگرفتی شرایط جاده به شکلی بود که مجبور بودی کاملا مماس با تریلی سبقت بگیری . ولی از اول حرکت دایم در فکر اون صدا بودی و مرتب جاهای مختلف ماشین رو توی ذهنت بررسی میکردی ، تا اینکه آروم آروم این افکار در ذهنت کم رنگ میشد تا جایی که زمانی که رسیدی به تهران کاملا از ذهنت پاک شده بود .

فردای اون روز ، صبح عازم محل کارت شدی ، از کوچه پس کوچه های پل رومی عبور میکردی و توی اون محل به اجبار سرعتت کم بود ، حالا زمان اون رسیده بود که باید مشکل ماشین رو میفهمیدی ، به همین دلیل ناگهان صدای عجیب و بلندی رو از توی موتور شنیدی و به یک باره کنترل فرمان از دسست خارج شد ، و فرمان ماشین به سمت راست چرخید و هرچه تلاش کردی بی فایده بود ، تا اینکه به سختی و درست زمانی که میخواستی با دیوار یک باغ برخورد کنی ، ماشین متوقف شد .وحشت زده از ماشین پیاده شدی ، درب موتور رو باز کردی ، بخار شدیدی از توی موتور بلند شده بود و سمت راست موتور افتاده و کاملا نزدیک به زمین بود ، برای چند لحظه وحشت زده ایستاده بودی و نظاره گره اون صحنه بودی . تا اینکه یک دفعه به یاد اون صدا افتادی ، با خودت گفتی خدای من این امکان نداره ، یعنی از اصفهان تا تهران موتور ماشین به یک پیچ وصل بوده ؟ توی جاده با اون سرعت ، توی دست اندازها ، توی سبقت ها ، اگر اون لحظه که داشتم از تریلی سبقت میگرفتم این اتفاق افتاده بود حتما با ید زیر چرخهای تریلی له میشدیم و هر چه بیشتر مرور میکردی و لحظات رو به یاد می آوردی وحشتت بیشتر میشد ، رنگ به چهره نداشتی ، تا اینکه کم کم آروم شدی و مرتب خدا رو شکر میکردی که این اتفاق توی جاده نیفتاد ، بعد با خودت فکر کردی من که کف پارکینگ رو با دقت نگاه کردم ، پس چرا چیزی ندیدم ؟ درسته پیچ دسته موتور ماشین همونجا توی پارکینگ بود ، ولی قرار نبود که اون موقع تو اونو ببینی .

شما انسانها با خودتون فکر میکنید که پدر و مادر شما رو به دنیا آورده البته به این حقیقت رسیدید که خداوند شما را خلق کرده ، اما به این باور نرسیدید که بعد از خلق شما هم ، هر آنچه دارید از فضل و کرم خداست و هر زمان که او اراده کند هر آنچه را که خود را متصرف در آن میبینید میتواند برای همیشه از شما بگیرد . ویا بطور موقت شما را از آن نعمت منع کند ولی از آنجائیکه مشیت خدا بر این قرار گرفته که تا عمر طبیعی از آن نعمات استفاده کنید ، فقط در مواقعی که صلاح بداند و خیر شما بنده ها در آن باشد آن عضو و یا آن نعمت را بطور دائم یا موقت از شما سلب میکند ، ولی شما بندگان این کار را به شانس یا بد شانسی خود ربط می دهید .

 و این را بدانید که من در همه حال و در هر کجا با شما هستم و دائم به مراقبت از شما مشغولم .

 حالا با گذشت سالها از اون اتفاق همه چیز را فراموش کردی و اینقدر به دنیا مشغول شدی که این فرصت را از خود گرفتی که به من نگاه کنی ، کسی که در خواب و بیداری

 مراقب و منتظر یک نگاه شماست . . . . . . .

 غض را گلویم رو بسته بود، حال بسیار بدی داشتم ، بسختی تنفس میکردم ، نفسم سنگینی میکرد ، از شرم و خجالت جرات نداشتم سرم رو بالا کنم ، دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و منو با خودش فرو میبرد ، به این نقطه که رسیدم سکوتی سنگین اطرافم حکمفرما شده بود ، و به وضوح حضور خداوند رو احساس میکردم . میدونستم که او منتظر بود که من حرفی بزنم . ناگهان بغضم ترکید سرم را روی زمین گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم ، گریه ای که فکر نمی کردم به این زودیها قطع بشه ، در اون حال از خودم متنفر شده بودم ، نمیدونستم چه کاری باید انجام بدم ، تنها کاری که نا خود آگاه انجام میدادم گریه تلخ بود ، اشکم ، صورتم وزمین را خیس کرده بود .کم کم آروم شدم ولی هنوز توی دلم گریه میکردم و به خودم لعنت میفرستادم جرات نداشتم سرم رو بالا کنم داشتم با خودم کلاما تی را که ندامت و پشیمانی ام را ، بدبختی و عجزم رو نشون بده آماده میکردم .

 پس از مدتی که به آرامش کامل رسیدم ، احساس کردم حال خیلی خوبی دارم ، تمام بغض و سنگینی که در خودم احساس میکردم ، جای خودش رو به آرامشی زیبا داده بود آرامشی که با هیچ چیز در دنیا اونو عوض نمی کردم ، آروم آروم سرم رو بلند کردم و. . . . . ساعتها باهاش حرف زدم ، دلم نمی خواست اون حال تموم بشه ، خودم رو درآغوش پر از مهر و محبتش دیدم ، در اون لحظه احساس کردم به همه چیز رسیدم . در اون لحظه با هاش عهد بستم که دیگه هیچ وقت از یاد و ذکرش غافل نشم ، و. . . . . . ( با تمام وجود و از ته قلبم به خدا قسم فریاد زدم خدایا دوستت دارم )

حالا همیشه خودم رو در پیشگاهش میبینم وبیشتر اوقات در خلوتم باهاش راز و نیاز میکنم و یک لحظه از یادش غافل نمیشم ، و کاری رو انجام میدم که او دوست داره .