خاطرات مدرسه
این عکس رو آقای زارع معلم قدیم روستا برامون فرستادن ضمن تشکر از ایشان امیدواریم با دیدن این عکس خاطراتتون زنده بشه
لطفا اگه کسی این بچه ها رو میشناسه اسماشون رو برامون بفرسته

این عکس رو آقای زارع معلم قدیم روستا برامون فرستادن ضمن تشکر از ایشان امیدواریم با دیدن این عکس خاطراتتون زنده بشه
لطفا اگه کسی این بچه ها رو میشناسه اسماشون رو برامون بفرسته

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید : شاگرد چی شد ؟ و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین...!
راهی شدیم سوی هدف در صف سبد،
یک صف دو صف هزار و سه صف، در صف سبد
شکر خدا که عصر گدا پروری گذشت،
شد دوره غرور و شرف در صف سبد،
خرم شده ست و سبز سراپای مملکت،
از بس که سبز گشته علف در صف سبد
تقسیم میکنند هم اکنون سبد سبد:
تدبیر، امید، شور، شعف در صف سبد
یک شانه تخم مرغ هم آذوقه میدهند
شد عمرمان اگرچه تلف در صف سبد
دختر با ظاهری ساده در حال عبور کردن از خیابان بود
پسری از پیاده رو داد زد سیبیلوووو چطوری؟
دختر کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه
پسره سرخ شد و چیزی نگفت...
ضمن عرض سلام خدمت هم ولایتی های عزیز
با خبر شدیم یکی از اهالی روستا (خانم صدیقه شریفی ، همسر محترمه عبدالحسین ) پس از مدتی بستری در بیمارستان وانجام عمل قلب دار فانی را وداع گفتند
ضمن عرض تسلیت به بازماندگان به ویژه فرزندان آن مرحومه بقای عمر بازماندگان واجر و صبر را برای آنان از خداوند منان مسئلت مینماییم .
برای شادی روح آن مرحومه فاتحه ای قرائت نمایید
همچنین به اطلاع می رساند مراسم هفت آن مرحومه پنجشنبه شب (92/11/11) در مسجد فاطمیه روستا برگزار میگردد
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند
و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:
شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد
گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم ازخداوند
را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگـــان را
دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد
پرسید:
شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله
گفت:
اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان
به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار
نشسته است.با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟فرشته
جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط
عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد
از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:خدایا شکرت
بیایید، یه
خدایا شکرت بگیم، واسه تموم اون لحظه هایی که یادمون
رفت که جوابی واسه خدا بفرستیم شكرت خداااااااااا .

یادمه از سال اول راهنمایی چادری شدم . اولین روزی که چادر سرم کردم با خانواده رفتیم پارک لاله.همون اطراف عرضه مستقیم لوازم تحریر بود، همراه پدرم رفتم برای خرید ، فروشنده از چادر من خیلی خوشش اومد و یه دفتر یادداشت بهم هدیه داد.
از خوشحالی بال درآورده بودم و تو خیابون کلی به خودم می بالیدم که چادر سرمه و همه به چشم تحسین به من نگاه میکنن.
چادرم رو خیلی دوست داشتم تا اینکه بزرگتر شدم. با اینکه دوسش داشتم ولی احساس می کردم جلوی فعالیت های منو می گیره. مثلا گردش یا مسافرت که می رفتیم دوست نداشتم چادر سرم کنم .
وارد دانشگاه که شدم تو کلاسمون یکی دوتا بیشتر دختر چادری نبود. من هم تصمیم گرفتم چادرم رو بردارم و متاسفانه این کار رو کردم. هنوز یک ماهی از زمانی که چادرم رو برداشته بودم نگذشته بود که دیدم این طوری هم اصلا احساس خوبی ندارم و خیلی معذبم.
یه شب که خیلی دیگه با خودم درگیر شده بودم که بالاخره باید تکلیفم رو با خودم روشن کنم، رفتم و از کتابخونه پدرم کتاب حجاب شهید مطهری رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. مثل گرسنهای که تازه به غذا رسیده باشه با ولع تمام داشتم کتاب رو مطالعه میکردم. خلاصه تا صبح اون کتاب رو تموم کردم.
چیزی به ماه رمضون نمونده بود، با شروع ماه رمضون دوباره چادرم رو سرم کردم و وارد دانشگاه شدم. بعد از چند وقت تازه فهمیده بودم که تو کلاسمون چادری کم نداشتیم ولی اونا هم مثل من تو دانشگاه چادر سر نمی کردن.
بعد از این حرکت من چند نفر دیگه هم که تو دانشگاه چادرشون رو بر داشته بودن دوباره چادری شدن. خیلی احساس خوبی داشتم که بالاخره به ارزش چادر پی برده بودم.
اون زمان در منزل که مهمون داشتیم هیچ وقت چادر سرم نمی کردم و با مانتو بودم ولی از وقتی که ازدواج کردم همین مشکل هم حل شد احساس بزرگی میکردم و هرچقدر که بیشتر احساس بزرگی و ارزشمندبودن میکنم دوست دارم حجابم کامل تر باشه .
فکر می کنم این از برکات چادر هست که به مرور زمان وقار درونی من بیشتر و بیشتر میشه. اگر قبلا به خاطر کمبود اعتماد به نفس آرایش کوچیکی میکردم الان اعتماد به نفسم انقدر زیاد شده که برای زیبا شدن نیازی به آرایش در کوچه و خیابان را در خودم احساس نمی کنم.
خدارو شکر میکنم که خانوادهای نصیبم کرد که با مهربونی هاشون راه خدایی رو نشونم دادن و همسری که با دوری از تعصبات مذهبی و با مهربونی هاش اجازه میده که خودم راهم رو انتخاب کنم.
میگن حجاب برتر چادره و چادر سیاهه ورنگ سیاه مایه ی افسردگی میشه
خب شب هم سیاهه.درحالی که هر عیش و شادی ای هست در
شب هاست.اگه سیاهی واقعا مایه ی
افسردگی باشه نقطه ی مقابلش که سفیدی و روزاست باید احساس
خوش حالی و شادمانی بکنی که این طور نیست.
اگه قرار باشه سیاهی افسردگی بیاره پس باید تمام با حجاب ها افسرده
باشند و تمام بی حجاب ها شادمان.
دین اصلا در رابطه با رنگ حرف نمیزنه. رنگ رو به خود شما واگذار میکنه.
دین فقط در مورد حد و اندازه ی اون
صحبت میکنه و اون رو تعیین میکنه. البته در میان رنگ ها بهترین رنگ رنگ
سیاه است چون رنگ سیاه برای نامحرم
هیچ جلب توجهی نداره به این دلیل رنگ سیاه بسیار مناسبه.
در اسلام نیز رنگ سیاه مکروه است جز در سه چیز:
عمامه/کفش/ کساء(یعنی جامه ی بلندی که افراد میپوشند که هم به چادر
اطلاق میشود و هم به عبا )
بخشدار مرکزی تفت برای بررسی مشکلات روستای اِردان این شهرستان با حضور در این روستا با اعضای شورای اسلامی اردان و جمعی از اهالی دیدار و گفتگو کرد.
علی احمدیان در ابن بازدید گفت: هدف از این بازدید شناسایی و بررسی مشکلات کلان روستای اردان و همچنین بررسی عملکرد شورای روستا ودهیاری در سه ماهی که فعالیت دوره جدید شوراها آغاز شده، است.
بخشدار مرکزی تفت با اشاره به اینکه تاکنون دو جلسه توجیهی ویژه شوراها و دهیاران بخش مرکزی شهرستان تفت برگزار شده، گفت: یک صورتجلسه کامل از این دو جلسه توجیهی و همچنین وظایف شوراها و قوانین آن نیز در اختیار رییس شوراها قرار گرفته است.

وی ضمن ابراز خوشحالی از حضور در جمع مردم این روستا خدمات صورت گرفته در روستاها در دوران جمهوری اسلامی را یادآور و جایگاه روستائیان در نظام مقدس جمهوری اسلامی را ارزشمند عنوان کرد.
احمدیان به ویژگی های این روستای تاریخی اشاره و آن را شایسته اقدامات و فعالیت های بیشتری دانست.
وی افزود: روستای اِردان به دلیل وجود آثار تاریخی باارزش مانند قلعه سنگی قدیمی و خانه های تاریخی، روستایی مستعد گردشگری تاریخی و میراث فرهنگی است.
بخشدار مرکزی وجود افراد تحصیل کرده، باسواد و فرهنگی که خوشبختانه هنوز به روستای خود علاقمند می باشند را از مهم ترین ویژگی این روستا دانست و وضعیت اعتبارات عمرانی روستاها را یادآور و جهت رفع برخی از مسائل و مشکلات این روستا قول پیگیری داد.
احمدیان از شورا روستای اِردان خواست تا مشکلات کلان روستا را در صورتجلسه به بخشداری مرکزی ارسال و دفتر دهیاری روستا را در اسرع وقت راه اندازی و ساعات کار آن را مشخص کنند.

رییس شورای روستای اِردان نیز در این بازدید به بیان مشکلات کلان روستا پرداخت و گفت: اولین و مهمترین مشکل روستا، آب آشامیدنی است.
غلامرضا اردانی افزود: یک حلقه چاه آب آشامیدنی توسط آب و فاضلاب روستایی برای سه روستای شریف آباد، مزرعه میرزا محمد علی و اردان حفر شد که با آزمایشات انجام شده مشخص شد، دارای آب مطلوب و قابل شربی است.
وی با بیان اینکه این چاه در روستای شریف آباد حفر شده است، گفت: متاسفانه مردم روستای شریف آباد اجازه استفاده این آب را به دلیل واهی کم شدن آب قنات به مردم دو روستای دیگر نمی دهند که ما از بخشدار محترم مرکزی تفت درخواست پیگیری ویژه ای را داریم.
اردانی، شبکه فاضلاب، عدم وجود امکانات پزشکی و بهداشتی، عدم وجود امنیت، پوسیدگی لوله کشی آب مصرفی روستا و همچنین عدم توجه به قلعه سنگی این روستا را که در آثار ملی ایران ثبت شده، را از مهم ترین مشکلات روستا دانست.

دیدار با خانواده «شهید مرتضی اردانی» از دیگر برنامه های بخشدار مرکزی در این بازدید بود



در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
You are disgusting=چقه ناخَش شدی
Sunshine=اُفتو
Great=گُنده
Excuse=بُونه
Dear=نازِت شَم
wait=یَک دَییقه وایسا،بزا بفَمم یَلوک
good quality=خَشونه خو
How are you=باكيت ني؟،خَش و خوشی؟
a little=یَخودوک
sleep=خُسبیدن
wake up=وَخیزیدن
tired=مُنده شدن
dirty=پَچُل
dust=دولَخ
so good for us=خَشونه
beautiful=جوون
ugly=خار
I'm ok=باکیم نی
I love you=نِشکت شَم
I hate you=تَختت بیوینم
bee=بُوز
red bee=بُوز ت......
lizard=رِبُک
damn it=تَخ بیشورن
some times=یَ پاره وَختُکا
I don't know=رانمبَرَم
سعی کنین با لحجه یزدی بخونین!!!
Am I right= میگی نا؟
Yes= ها بچه
No =نا آمو
Really!! =بگو به جون پیرت ؟؟
Oh my God =يا ابوالفضل
Why? =برا چي چي؟
bye=دیه خو کاری نداری؟
leave me alone= آمو بیا برو نیس شو
u made me confused=مَ خو اونی که تو میگی نیسم
wow= اُخ اُخ
come here =بیا وَرِ دِل ُم
Take it easy= عامو ولش كن،چقه تو هم حوصله داري
so cute =جونم مرگ نشي ایشالله
that's true= همینه خو
عمر كوتاه نيست ما كوتاهي ميكنيم
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه
دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده
به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز
بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود
پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ
داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش
آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
رفتم از عابربانک پول بگیریم میگه : وجه نقد موجود نیست. بعد مینویسه درخواست دیگری دارید؟!... آره 4 تا جوک بگو بخندیم!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا می کردند که ناظم میاد
تو با عصبانیت می گه : اینجا طویله است؟
یکی از بچه ها می گه : نه
آقا اشتباهی اومدید!
![]()
![]()
![]()
تفاوت نسل ها...
همه هم ولایتی ها که وبلاگی برای خودشون دارن میتونن مشخصات
وبلاگشون رو به ما بدن تا لینکشون کنیم![]()

ان شاالله تو ماه خدا با یاد خدا دلاتون بیشتر از قبل آرامش گرفته باشه
پیشاپیش عید فطر رو به همتون تبریک میگیم
دلتون شاد و لبتون پر خنده
مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید
مسجد کوفه پر از جمعیت و مولا نمی آید
دامن مادر گرفته گوشه ی ویرانه طفلی
گوید ای مادر بگو امشب چرا بابا نمی آید
پروردگارا
داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است

فردا یک راز است
نگرانش نباش،
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور
اما امروز یک هدیه است
قدرش را بدان.
نمیتوان برگشت و آغاز خوبی داشت
ولی میتوان آغاز کرد و پایان خوبی داشت
نمیدونم چراتوی این چند سال هر چی بلا بود سر چیزایی که اولش “پ” بود افتاد؟؟؟![]()

.......
پیکان : از رده خارج شد
.........
پراید: گرون شد
…..
پسته: سوژه شد
.....
پول: بی ارزش شد
.......
پـَـَـ نــه پـَـَــــ : مد شد
.....
پارو: خاطره شد
......
پک به قلیون: غیر مجاز شد
.....
پدر : کمرش خم شد
......
پاهامون : واریسی شد
.....
پیش بینی : غلط از آب در اومد (همون داستان ۲۰۱۲)
.....
پیامک : همه گیر شد
......
پند و اندرز : تکراری شد
...
...
...
...
چه سرّی توی این حرف پ نهفته خدا می دونه!!!!